#احساس_اشتباهی_پارت_275
فهمیدم نمیخوان جلو من حرف بزنن ،
سری تکون دادم و ازجام بلند شدم ،
اما فکرم در گیر حرفای بابا و نیلوفر شد .
هر روز که میگذره یه معما به معما های دیگه ام اضافه میشه ،
مسیحا کیه ؟؟؟
چرا بابا گفت : برادرم ..!
کلافه از سالن بیرون اومدم و نگاهم رو به باغ دوختم .
غیاث روی صندلی توی الاچیق نشسته بود ....،
1 63_
آروم به سمتش رفتم .
بوی سیگارش تمام آلاچیق و گرفته بود .
_ دکتر مملکت که سیگار بکشه بقیه حق دارن معتاد بشن .
حرفی نزد و پوک محکمی به سیگارش زد .
کنارش نشستم .
زیر چشم نگاهی بهم انداخت .
_ میدونی حالا که فکر میکنم کمی زندگیامون شبیه به هم هست .
پوزخند صداداری زد گفت : اما تو مادرت فوت کرده ، ندیدیش من پدرم
زندست و 8 3
تاحالا یه بارهم ندیدمش .
_ خوب چرا نخواستی ببینیش ؟؟؟؟
_ بحث خواستن من نیست .
اون از بدو تولد منو نخواسته ، منو ول کرده رفته .
همه کس من دایی اشکانم هست ، زمانی که نه پدر داشتم نه مادر ،
اون بزرگم کرد . به اسم خودش برام شناسنامه گرفت .
آهی کشیدم _ هر کسی یه سرنوشتی داره ...
romangram.com | @romangram_com