#احساس_اشتباهی_پارت_274
1 62_
بابا سری تکون داد گفت : _ نه مادرشه .
شوکه نگاهی به عیاث و نیلوفر انداختم ،
غیاث عصبی گفت : عمو من مادری ندارم .
دایی هم پدرم بوده و هم مادرم .
نیلوفر کمی چهره اش تو هم رفت
گفت : غیاث چرا نمیخوای بپذیری ، 8 1
نمیتونستم تورو همراه خودم ببرم .
" اینجا چه خبر بود ؟؟؟ "
غیاث پا روی پا انداخت پوزخندی زد
_ پس شماهم چرا نمی فهمین پسری ندارین
اون از پدری که فقط میدونم اسمش مسیحا بوده اینم از
مادر عزیزم که توی 27سال سن شاید دوبار هم ندیده باشم .
از جاش بلند شدو از سالن بیرون رفت .
لحظه ای دلم براش سوخت .
انگار وقتی با قدت به اطرافت نگاه کنی میبینی هرکسی به هر نوعی
مشکلی داره .
نیلوفر ناراحت گفت : چیکار کنم که قبولم کنه ؟؟؟؟
_ خواهرم اون هیچ وقت تورو به عنوان مادر قبول نمیکنه ،
نیلوفر پوزخندی زد گفت : همه اش زیر پای مسیحاس ،
زندگیمون اینطور شد .
بابا گفت : برادر من ؟!
نکنه گذشته رو یادت رفته تو ؟؟؟؟
با اشاره ی عمو اشکان بابا نگاهی بهم انداخت گفت : سانیا عزیزم ،
میری ببینی غیاث کجا رفت ؟؟؟؟؟ 8 2
romangram.com | @romangram_com