#احساس_اشتباهی_پارت_273

اما از چهره‌ی رنگ پریدش معلوم بود خوب نیست.
آتیه جون از آشپزخونه بیرون اومد.
_سلام آتی جونم.
_سلام گل دختر خوب شد اومدی غذا حاضره.
_به به چه عالی.
همراه بابا سر میز غذاخوری رفتیم،
بعد از غذا برای استراحت به اتاقم رفتم.
بعد از یه خواب بعدازظهر پاییزی دوشی گرفتم و ازاتاق بیرون اومدم.
باشنیدن صدای بلندی که از طبقه پایین می اومد با کنجکاوی به اون سمت
کشیده شدم.
غیاث و عمو همراه زنی توی سالن نشسته بودن.
پله هارو آروم پایین اومدم،
رفتم سمتشون با دیدن زن لحظه‌ای تعجب کردم،
همون زن کنار در بود. 8 0
باباگفت:
_اینم دخترم ساینا
زن لبخندی زد گفت:
_پس تو دختره شیانا هستی؟
باهاش دست دادم
_بله
باعمو و غیاث هم احوال پرسی کردم
و کنار بابا نشستم گفتم:
_معرفی نمی کنید.
_ایشون نیلوفر خانوم خواهر اشکان هست تازه برگشته ایران.
پس عمه‌ی غیاث می شد.

romangram.com | @romangram_com