#احساس_اشتباهی_پارت_272
ریز خندیدم .
تا ظهر غیاث از اتاقش بیرون نیومد ظهر وسایلامو جمع کردم و از
داروخونه بیرون زدم 7 8
------
خسته سوار ماشین شدم .
و سر کوچه از ماشین پیاده شدم بقیه راه رو
قدم زنان سمت خونه رفتم .
اما با دیدن غیاث و زنی که داشتن حرف میزدن لحظه ای مکث کردم ،
زن عینک آفتابی های بزرگش رو برداشت ....
1 61 _
کمی نگاهشون کردم بهش نمی خورد دوست دختر غیاث باشه.
زن تقریبا هم سن عمه گلناز بود، خواستم از کنارشون رد بشم که زن گفت:
_تو مال این خونهای؟
چرخیدم:
_چطور؟
پوزخندی زد:
_ یا دوست دختر جدید غیاثی؟
ابروم ازاین همه پروئی بالا رفت .
_لازم نمی دونم به شما توضیح بدم.
و کلید انداختم وارد حیاط شدم.
اما کلی ذهنم و درگیر کرده بود این دیگه کیه چه نسبتی با غیاث داشت. 7 9
وارد سالن شدم بابا داشت کتاب می خوند.
لبخندی زدم گفتم:
_سلام بابایی چطوری؟
_سلام دختر بابا خوبم.
romangram.com | @romangram_com