#احساس_اشتباهی_پارت_277
_ دختره ی بی حیا.
خندیدم و قطع کردم.
چرخیدم که تو سینه کسی رفتم.
هین بلندی کشیدم و سرمو بلند کردم. 8 5
با دیدن غیاث ابروهام پرید بالا.
_ تو فالگوش وایستاده بودی؟
شونه ای بالا انداخت.
_ تو اینطور فکر کن.
_ کارت خیلی زشت بود.
و اومدم برم که گفت:
_ به نظرت به پرهام جواب بله بدی؟ شب عروسی بفهمه دختر نیستی،
چیکار می کنه؟
سرجام موندم.
چرا فراموش کرده بودم که من نمی تونم ازدواج کنم.
عرق سردی روی کمرم نشست و بدنم بی حس شد .
سر بلند کردم، غیاث نگاه خبیثی بهم انداخت، ادامه داد.
_ پس بهتره بگی کس دیگه ای رو دوست داری و جواب رد بدی.
_ زندگی خصوصی من به خودم مربوطه.
_ میرم بهش میگم شرایطم و ...
چرخیدم تا از آلاچیق بیرون بیام که مچ دستم رو گرفت کشید
_ داری چیکار میکنی؟
عصبی غرید 8 6
_ نکنه احمق شدی یا سرت جایی خورده؟ یا از این داستانای آبکی خوندی
؟
دنیای واقعی با رویا و کتاب فرق می کنه درسته پسر عمه ی عزیزت بزرگ
romangram.com | @romangram_com