#احساس_اشتباهی_پارت_270

اومده .....!
_ چـــــــــــی ؟؟؟؟؟
_ هیس داد نزن ، الان میفهمه خلو چلی نمیاد بگیرتت .
پشت چشمی نازک کردم _ دلشم بخواد .
_ دلش میخواد به شرطی که خل بازیاتو بزاری کنار ،
اون وقت تو ام به نونو نوایی میرسی .
_ برو بابا ...
_ از کدوم ور برم ؟؟؟؟
_ وای هلی خفه شو .
_ من و باش دلم برای توی ترشیده میسوزه که رو دستمون موندی .
_ اما من قصد ازدواج ندارم .
_ گمشو قوزمیت برای همه آره ، برای منم آره ؟!
کلافه نگاهم رو از هلنا گرفتم و دیگه چیزی نگفتم .
کمی بعد عمویینا هم رفتن .
هرچند سامان دلش میخواست همراهشون بره ، اما موفق نشد .......
1 60_ 7 6
صبح زود از خواب بیدار شدم .
بعد از خوردن صبحانه خواستم برم که مامان گفت : _ ساینا ...
_ بله مامان جون .
_ عمه ات ، یعنی خالت ، تورو برای پرهام خواستگاری کرده .
_ منو ؟؟؟
_ اره ...!
_ اما مامان ....
_ الان چیزی نگو ، خوب فکر کن بعد جواب بده .
_ باشه من برم ..!

romangram.com | @romangram_com