#احساس_اشتباهی_پارت_269

1 59_
صدای آهنگ از توی سالن به گوش می رسید .
دستی به لباس هام کشیدم و از اتاق بیرون اومدم .
نگاهی به سالن کوچیک آپارتمانمون اندختم .
اون اندک مهمونایی که دعوت کرده بودیم ،
هنوز کامل نیومده بودن . 7 4
هلنا وسط سالن داشت با رهام قر میداد .
دستی نشست روی شونه ام .
چرخیدم که نگاهم به پر هام افتاد .
_ چطوری خوشگله ؟؟؟؟
لبخندی زدم _ خوبم .
_ بریم وسط ؟؟؟
سری تکون دادم .
جشن برادرم بود .
با پرهام رفتیم وسط .
کم کم مهمونا اومدن و سالن خونه شلوغ شد .
با اومدن عاقد مانتویی پوشیدم و شالی روی سرم انداخت .
عاقد بعد از خوندن محرمیت رفت .
و تا اخر شب رقصیدیم .
مهمونا کم کم رفتن .
گونه ی سامان و هیوا رو بوسیدم .
هلنا اومد طرفم : _ کم کم باید خودم برات آستین بالا بزنم ،
سوالی نگاهش کردم که با چشم و ابرو به پرهام اشاره کرد . 7 5
_ منظورت چیه ؟؟؟؟؟
شونه ای بالا انداخت _ منظورم واضح هست . فکر کنم پرهام ازت خوشش

romangram.com | @romangram_com