#احساس_اشتباهی_پارت_268

یهو گوشی از دستم کشیده شد.
متعحب سر بلند کردم.
گوشیم دست غیاث بود.!
_ چرا گوشیم رو گرفتی؟
گوشین رو گذاشت کنارش روی میز.
_ دوست ندارم همینطوری به اطرافم ذول بزنم.
_ خوب به من چه؟
_ خیلی هم بهت ربط داره چون تو باعث شدی دوست دخترم بره.!
پوزخندی زدم
_ الان که گفتی کاری براش پیش اومده،
چی شد یهو رفت؟!
لبخندی زد گفت :
_ دختره ی بیشعور فکر کرده برای من ناز کنه نازشو می کشم. 7 3
خنده ام جمع شد و خیره نگاهش کردم،
با اومدن گارسون نگاهم و ازش گرفتم و توی سکوت شام خوردیم.
تا رسیدن به خونه حرفی بینمون ردو بدل نشد.
ماشین و نگه داشت، نگاهی بهش انداختم.
_ ممنون.!
چرخید و نگام کرد گفت:
_ شب خوبی بود.
دستی به روسریم بردمو بدون حرفی پیاده شدم.
آروم لب زدم
_ برای منم، شب خوبی بود.!
وارد خونه شدم و یه راست رفتم سمت اتاقم.
انقدر خسته بودم که زود خوابم برد...

romangram.com | @romangram_com