#احساس_اشتباهی_پارت_266
نگاهی بهم انداخت.
برای لحظهای چیزی توی دلم تکون خورد،
چشم ازش گرفتم.
ماشینو روشن کرد.
پنجره رو دادم پایین؛ سوز سردی خورد به صورتم، صدای آهنگ ملایمی
پخش شد.
بعد از مسافتی ماشین و کنار رستوران نگه داشت.
از ماشین پیاده شدیم و سمت رستوران رفتیم.
نگاهی به رستوران شیک و دیزاین امروزیش انداختم، میزه کنار پنجره 7 0
نظرم رو جلب کرد.
رفتم سمت میز و گفتم:
_اینجا خوبه.
دختره گفت:
_نه
چرخیدم و ابرویی براش بالا انداختم.
_ هرجا دوست داری بشین من سر اون میز میشینم.
و بی توجه بهشون سمت میز رفتم و روی صندلی نشستم.
بعد از لحظه ای نگاهی بهشون انداختم، مثل اینکه با دختره داشت بحث
می کرد
لبخند زیر پوستی زدم.
نمی دونم غیاث چی گفت که دختره رفت سمت در رستوران
هنوز داشتم نگاهشون می کردم که غیاث سر بلند کرد
سریع سرم رو پایین انداختم،
و منوی روی میز رو برداشتم باسنگینی نگاهی؛ سرم رو بلند کردم.
متعجب به غیاث نگاه کردم گفتم:
romangram.com | @romangram_com