#احساس_اشتباهی_پارت_265
با شنیدن مخفف اسم غیاث نتونستم خنده ام رو کنترل کنم زدم زیر خنده
میون خنده
گفتم: غیا و دوباره خندیدم
غیاث اومد سمتم و بازومو گرفت و رو به دوستش کرد خداحافظ پدرام
پدرام خندید گفت:خداحافظ رفیق
_ دستم و ول کن شکست
_منم می خوام بشکنمش
دیگه چی برو دست دوست دخترتو بشکن غیا و دوباره خندیدم
_ نه نشد عزیزم با اون کارای دیگه ای دارم وچشمکی زد
ازش فاصله گرفتم خوش باشید من میرم خونه
مچ دستم و گرفت خیلی جدی گفت:تو جایی نمیری شام می خوریم برمی
گردیم
شما با دوست دخترتون برید شام بخورین
گوشهی لبش از خنده ی کج شد
گفت:توحسودیت شده
چشم هام و گرد کردم کی من به چی 6 9
چه حرفا و صورتمو اونور کردم
دختره اومد جلو گفت:غیاث عزیزم بریم دیگه
_بریم مجبوری همراهشون شدم
دخترهی پرو رفت رو صندلی جلو نشست
در عقب و باز کردم نشستم و درو محکم بستم
خودمم نمی دونستم این الکی ناراحت شدن هام براچیه
غیاث سوار شد...
1 57_
غیاث آینه رو تنظیم کرد روی صورتم،
romangram.com | @romangram_com