#احساس_اشتباهی_پارت_264

غیاث گفت : _ چقدر شد ؟؟؟
_ قابل نداره ...!
کنار غیاث ایستادم و کیفم رو درآوردم .
_ بزارتوکیفت . 6 7
_ نه ممنون بابا پول داده ..!
_ ساینا ...
نگاهم رو به نگاهش دوختم .
_ خواهش می کنم بزار خودم پولو حساب کنم .
و اینکه ما نسبتی نداریم حساب کنی .
انگار کمی عصبی به نظر می رسید .
پوزخندی زد گفت : _ لیاقت می خواد غیاث شایسته حساب کنه .
وازم فاصله گرفت گفت : _ پرپر عزیزم چی می خوای برات بگیرم .
دختری لوس چسبیده بهش گفت : _ خودتو می خوام .
نمی دونم چرا عصبی شدم .....
_چقدر میشه ؟؟؟؟
_قابل نداره
باکفشاتون اینقدر.... میشه
پول و حساب کردم و ......
1 56_
اما توی دلم کلی فش نثار غیاث و دوست گردن فروشش دادم
چه خبره قیمت ها انقدر سرسام آور اخه
نگاهی به غیاث و دوست دخترش انداختم 6 8
دختری چندش آویزون
غیاث نگاهی بهم انداخت و دست دختره رو گرفت گفت: بریم شام
وای غیا عاشقتم بریم

romangram.com | @romangram_com