#احساس_اشتباهی_پارت_263

دوست غیاث گفت : _ پسندیدین ؟؟؟
_ بله همین بر می دارم .
نگاهم رو به کفش ها دوختم.
کفش مشکی نظرم رو جلب کرد .
مخمل پاشنه دار بود زیپ کفش از پشت بسته می شد روش با نگین کار
شده بود .....
1 55_
_ اون کفشتون رو میشه بدین ؟!
کفش و گرفتم و روی صندلی نشستم .
هرکاری کردم زیپش بسته نشد .
دوست غیاث که حواسش بهم بود گفت : _ مشکلیه بسته نمیشه بزارین
ببینم . 6 6
غیاث خیلی محکم گفت : _ تو به کارت برس پدرام خودم می بینم .
اومد سمتم و کنار پام روی سر پا نشست .
مچ پام رو گرفت و نگاهی به کفش انداخت و زیپ کفش و کشید .
اون یکی کفش و برداشت...
_خودم می پوشم
_ اگه می تونستی اولی رو پات می کردی .
و بدون توجه من کفش و پام داد...
گرمی دستش که خورد به پام حالم یه جوری شد .
سربلند کرد _ تموم شد .
ازجام بلندشدم و نگاهی به کفش ها انداختم .
غیاث با فاصله‌ی کمی کنارم ایستاده بود .
سربلند کردم حالا تا چونه‌اش می رسیدم از کفش ها خوشم اومد .
همین و برمی دارم کفش هارو از پام درآوردم .

romangram.com | @romangram_com