#احساس_اشتباهی_پارت_261
با فاصله ی کمی کنارم ایستاد ،
بوی عطرش پیچید توی دماغم .
آسانسو ایستادو با هم از آسانسور خارج شدیم .
یه نگاه کلی با پاساژ انداختم .
تا حالا با هلنا اینجا نیومده بودیم .
دستشو گذاشت پشتم .
گفت : _ بریم مغازه ی دوستم .
حرفی نزدم و باهاش همراه شدم ، 6 3
وارد مغازه ی بزرگی شدیم ،
پسر جوانی با دیدن ما لبخندی زد گفت : _ به آقا غیاث گل ، از اینورا ؟؟؟؟
غیاث بهش دست داد گفت : _ کاری نداشتم ، بیام ...!
مرد اشاره ای به من کرد گفت : _ دوست دختر جدیدته ؟؟؟
نگاه تندی به مرد انداختم .
غیاث خندید گفت : _ فعلا که دختر عموم هست ..!
مرد آهانی گفت . _ خوب چی می خواید ؟؟؟
نگاهی به لباس ها و کفش های مجلسی توی مغازه انداختم .
پیراهن کوتاه حریری چشمم رو گرفت .
رو به دوست غیاث کردم .
_ اون لباس ..!
با پررویی خندید گفت : _ خانم به زیبایی شما انتخاباشون هم زیباست .
نگاهی به غیاث انداختم .
آروم گفتم : _ این دوستت دلش کتک میخواد ،
غیاث حرفی نزد .
صدای دختری از پست سرمون بلند شد ،
_ وای غیاث .........
romangram.com | @romangram_com