#احساس_اشتباهی_پارت_260

گذاشتم ...
_خودم....نذاشت حرفمو
کامل کنم و گفت برو پایین غیاث
زیر پاش علف سبز شده عقب گرد
کردم و وارد سالن شدم تراول هارو از
روی میز برداشتم و سریع سمت حیاط دویدم و
در حیاطو باز کردم
غیاث توی
ماشین نشسته بود یه دستش و به شیشه ی ماشین تکیه داده بود
و با دست دیگه اش روی فرمان ضرب گرفته بود
رفتم سمت ماشین در جلو رو باز کردم و نشستم
سلامی زیرلب گفتم سری تکون داد و ماشین و روشن کرد
با سرعت رانندگی میکرد
هر دو سکوت کرده بودیم ماشین و توی پارکینگ پاساژ بررگی پارک کرد
گفت: اینجا بهترین پاساژ برای خرید هست 6 2
همیشه با دوست دخترام میام
1 53_
پوزخندی زدم و گفتم : _ چه افتخارم می کنه ..!
و تند پیاده شدم .
غیاث هم پیاده شد و با ریموت ماشین و قفل کرد .
دستی به کت تک تنش کشید ، رفت سمت آسانسور .
از دنبالش راه افتادم .
در آسانسور باز کرد و کنار ایستاد تا اول من برم .
ابرویی بالا انداختم و پامو تو اتاقک آسانسور گذاشتم .
غیاث هم اومد و دکمه طبقه 5رو زد .

romangram.com | @romangram_com