#احساس_اشتباهی_پارت_258
صندلی بابا ایستادم دستمو روی
شونه های بابا گذاشتم
:بابایی
هرروز به این باغ خزان خیره میشی
دنبال چی هستین؟
اهی کشیدو
گفت:نگاهم به این باغه اما ذهنم
درگیر خاطرات گذشتس
_ کاش میدونستم تو اون گذشته چی
هست که براتون انقد مهمه و بعد از
این همه سال بازم فکر کردن 5 9
بهش براتون لذت بخشه.
اهی پر از درد کشید
گفت یه روز شاید تمام اتفاقات
رو برات تعریف کردم اگر عمرمی
بود.
خم شدم و گونشو بوسیدم گفتم:
اینطور نگید لبخندی زدو گفت :کاش
زودتر میاوردمت پیش خودم.خیلی
دلم میخواد عروسیتو ببینم
1 52
لبخندم جمع شد نمیدونستم چی بگم
سری تکون دادم و حرفی نزدم
بابا گفت : تو
نمیخوای بری خونه فردا شب
romangram.com | @romangram_com