#احساس_اشتباهی_پارت_257
رفتم در سالن رو اروم بازکردم همه
جا توی سکوت فرو رفته بود باقدم
های اروم سمت پله ها رفتم وارد
اتاقم شدم و با همون لباسا روی
تخت دراز کشیدم نگاهمو به ساعت
دوختم این روزا چقد تنهام همه
هستن ولی انگار در عین حال
هیچکس نیست.ادم ها گاهی عجیب
دوست دارن تا کسی باشه
دوست داشتنش باهمه فرق کنه
حس خواستنش ناب و خاص باشه
مچاله شدم تو خودم و دوباره یاد بوسه
ی غیاث افتادم سری تکون دادم
و چشمامو بستم.
روزها از پس هم میگذره
حال بابا نه خوبه و نه بد
همونطوره.عمه رفت خونه ی
خودشون دلم میخواست بپرسم 5 8
اون زن هنوز توی ایرانه یا
رفته؟دلم برای بابامی سوخت
تمام روز روی صندلی توی
تراس مینشست و به باغ پاییز زده
چشم میدوخت. فردا شب قرار بود
جشن کوچیکی برای سامان و هیوا
بگیریم رفتم توی تراس کنار
romangram.com | @romangram_com