#احساس_اشتباهی_پارت_254
پرهام هنوز با اخم داشت نگاهم می کرد.
رو سر انگشتای پام ایستادم،
نرم گونه اش رو بوسیدم. کنار گوشش لب زدم : 5 3
_ خوش بگذره. اخم نکن، اخم بهت نمیاد.
بازوم و گرفت با صدای مرتعشی گفت:
_ شب خوش.
و ولم کردم.
لبخند اجباری زدم و کفشام و پام کردم.
در آپارتمان و باز کردم که پرهام گفت :
_ تا جلوی در باهات میام.
شونه ای بالا انداختم
_ بفرما.
باهم سوار آسانسور شدیم،
به اتاقک آسانسور تکیه دادم.
و نگاهم به پرهام دوختم که هنوز بین ابروهاش اخم نشسته بود.
لبامو جمع کردم
_ پرهامی قهر نباش دیگه، ببین اومدم خونه ات.
نگاهی بهم انداخت گفت :
_ نکن اون طوری میخورمت.
_ اه مگه لولو خور خوره ای؟
پووفی کشید و از در آسانسور بیرون رفت، 5 4
به دنبالش رفتم.
حیاط ساختمون و رد کردیم.
همین که در حیاط و باز کردیم غیاث رو دیدیم که به ماشینش تکیه داده
بود.
romangram.com | @romangram_com