#احساس_اشتباهی_پارت_253
نگاهی به ساعت انداختم ،
ساعت 1 2شب رو نشون میداد .
_ وای یه زنگ بزن آژانس دیر وقته برم .
_ کجا بری شب بمون ؟!
از جام بلند شدم _ نه باید برم .
رفتم سمت اتاق و پالتومو برداشم .
گوشیم زنگ خورد .
نگاهی به شماره انداختم .
غیاث بود .
نگران بابا شدم و تند دکمه اتصالو زدم . 5 2
_ الو ...
_ پایین منتظرم ، اگه خوشیتون تموم شده بیاین .
اصلا نذاشت چیزی بگم و قطع کرد ،
نگاهی به گوشی انداختم .
از اتاق بیرون اومدم .
_ نمیخواد زنگ بزنی ، غیاث اومده دنبالم .
پرهام اخمی کرد .....
1 49_
_ لازم نکرده کی گفته اون بیاد دنبالت؟
متعجب نگاهی به پرهام انداختم گفتم:
_ حتما بابا ازش خواسته، من برم خیلی خوش گذشت .
_ خودم می رسونمت.
_ اه پرهام بچه شدی؟
اومده دیگه؛ تو پیش پریا باش و چشمکی زدم.
گونه پریا رو بوسیدم.
romangram.com | @romangram_com