#احساس_اشتباهی_پارت_249
صدای خندشون از توی آشپزخونه می اومد.
سمت آشپزخونه رفتم که دیدم پرهام دستش و دور کمر پریا حلقه کرده و 4 6
سرش داره به صورت پریا نزدیک میشه.
تک سرفه ای کردم.
سرش و بلند کرد گفت:
_نمی تونی یک کم دیر بیای
ابرویی بالا انداختم
_اگه دوست داری می تونم برگردم.
از پریا فاصله گرفت
_نه بیا بیا
باهم به سالن برگشتیم.
دلم می خواست بدونم پریا چطور شب خونه ی یه پسر غریبه می مونه.
پامو رو پام انداختم.
_خوب پریا جون خانواده خوبن؟
پریا نگاهی به پرهام و بعد به من انداخت و گفت:
_ممنون
سری تکون دادم.
از جاش بلند شد.
_من برم یه چیزی بیارم که با هم بخوریم.
با رفتن پریا رو به پرهام کردم. 4 7
_این شب اینجا می مونه؟
_اوهوم
_درد اوهوم بلایی سرش نیاریا
_بلا سرش قبلا اومده.
اخمامو تو هم کردم
romangram.com | @romangram_com