#احساس_اشتباهی_پارت_247
عمه و آیناز تو سالن نشسته بودن .
عمه با دیدنم گفت : _ جایی میری ؟؟؟
_ بله خونه ی پسر عمم .
_ آها .
_ برو عزیزم .
لبخندی زدم وارد اتاق بابا شدم و خداحافظی کردم .
از خونه بیرون اومدم .
ماشین کنار در منتظرم بود .
رعدو برقی زد .
سرم و بلند کردم .
نگاهی به آسمون انداختم که نگاهم روی تراس عمو ثابت موند .
غیاث روی تراس ایستاده بود و به کوچه نگاه می کرد .
وا اینم خل شد .
سوار ماشین شدم .
و آدرس خونه ی پرهام و دادم . 4 4
برای اولین بار بود می رفتم .
سر راه شیرینی گرفتم .
ماشین کنار ساختمون کوچکی ایستاد .
از ماشین پیاده شدم .
زنگ طبقه ی 3رو زدم .
در با صدای تیکی باز شد .
وارد حیاط کوچیکی شدم .
از پله ها بالا رفتم .
نفسی کنار در چوبی قهوه ای رنگی تازه کردم .
زنگ آپارتمان رو زدم .
romangram.com | @romangram_com