#احساس_اشتباهی_پارت_246
نگاهی به صفحه گوشیم انداختم.
غیاث با کنایه گفت:
_جایی تشریف می برید؟
سوالی نگاهش کردم 4 2
_باید از شما اجازه بگیرم؟
دست به سینه شد
_نه ولی فکر کنم خونه ی پسر مجرد رفتن اونم تنها زیاد خوشایند نیست.
پوزخندی زدم
_هه شما نمی خواد چیزی به من یاد بدین پس رفتن من مشکلی نداره.
عمو و غیاث بعد از کمی صحبت رفتن، نگاه غیاث کمی عصبی و خصمانه
بود.
بی توجه بعد از خداحافظی وارد اتاق بابا شدم.
بابا با دیدنم لبخندی زد.
_بابا جون می تونم برم خونه ی پسر عمه ام؟ دور همی داره.
توی دلم گفتم
+خدایا ببخش بخاطر این دروغم
_آره بابا برو
بوسه ای روی گونه اش زدم و از اتاق بیرون اومدم.
مستقیم وارد اتاقم شدم.
1 45_
بلوز سفید یقه دیپلمات همراه با شلوار لی آبی پوشیدم .
و پالتوی پاییزه ام رو از روش ..! 4 3
آرایش ملایمی کردم .
وسایلای لازمم رو برداشتم .
از اتاق خودم به تاکسی تلفنی زنگ زدم ،
romangram.com | @romangram_com