#احساس_اشتباهی_پارت_245

شونه ای بالا انداخت گفت:
_آتیه یه چایی برای من بیار
در سالن با صدا باز شد.
آیناز با ذوق وارد سالن شد گفت:
وای غیاث توام اینجایی...
1 44_
روی مبل نشستم و پوف کلافه ای کشیدم
باز این دختر عمه خل من اومد و به غیاث چسبید.
خم شد گونه ای غیاث و بوسید و کنارش نشست.
گوشیم زنگ خورد.
نگاهی به شماره انداختم، شماره پرهام بود. 4 1
_سلام آقا پرهام
با آوردن اسم پرهام حس کردم گوشای غیاث تیز شد نگاهشو بهم دوخت.
_ساینا امشب میای خونه ام؟
_خونه ی تو
_آره دیگه نانا هم میاد.
_نانا؟! این چه موجودیه
_دوست دختر منه دیگه یادت رفت به همین زودی
پامو رو پام انداختم.
_آها چه اسمی داره
ریز خندیدم.
_هوو میای دیگه؟
_نه فکر نکنم
_اه ساینا بیا منتظرم هشت اینجا باش اوکی
بدون این که اجازه بده چیزی بگم قطع کرد.

romangram.com | @romangram_com