#احساس_اشتباهی_پارت_244
_توی اتاقش
سری تکون داد که عمه اومد سمتشون گفت:
_سلام تیمسار خوش اومدین چه عجب.
با اوردن اسم تیمسار جرقه ای تو سرم زده شد.
و حرفای اون زن که دلش می خواست خودش تیمسار و بکشه.
لحظه ای عرق سردی وسط کمرم حس کردم یعنی این مرد همون نه نه نمی
تونه باشه
سری تکون دادم.
تیمسار با عمه به سمت اتاق بابا رفتن.
کلافه به سمت آشپرخونه رفتم.
سینی چایی برداشتم به سمت اتاق بابا رفتم.
غیاث توی سالن بود.
صدای عمو اومد
_شرمنده که نیومدم بیمارستان تو دلیل نیومدنم رو میدونی.
بابا با صدای ضعیفی گفت:
_اشکال نداره
وارد اتاق شدم و سینی چایی رو روی میز گذاشتم خواستم از اتاق بیام
بیرون که عمه گفت: 4 0
_شنیدم قراره نیلوفر برگرده.
_دختره ی لجباز میگم نیا اما گوش نمیده.
از اتاق بیرون اومدم اما ذهنم درگیر بود این وسط یه چیزی اشتباه بود.
سری تکون دادم که با صدای غیاث به خودم اومدم.
_چیزی شده که سر تکون میدی؟
سر بلند کردم
_نه هیچی
romangram.com | @romangram_com