#احساس_اشتباهی_پارت_243

_دیشب کمی حالش بد شد اما الان بهتره.
_برم ببینمش.
چرخیدم تا وارد اتاق بشم که مچ دستمو گرفت.
نگاهی بهش انداختم.
مچ دستمو ول کرد گفت:
_دم دمای صبح بهش آرامبخش تزریق کردن بزار بخوابه.
کنارش روی صندلی نشستم. 3 8
_حتما دیشب خیلی خسته شدین بهتره که برین خونه کمی استراحت
کنین.
نگاهی به ساعت روی مچ دست چپش انداخت گفت:
_پس من میرم کمی استراحت کنم میام
_ممنون لازم نیست.
نگاه جدی بهم انداخت.
_قرار نیست که برام تعیین تکلیف کنی میام.
کیفش و برداشت و رفت.
شونه ایی بالا انداختم مردک روانی محبتم بهش نیومده
بابا چند روز بیمارستان موند و با رضایت خودش مرخصش کردیم.
آوردیمش خونه عمه و آیناز هم اومد خونه ما تا عمه بیشتر به بابا برسه.
1 43_
توی سالن کنار عمه نشسته بودم که زنگ رو زدن.
از جام بلند شدم، عمو و غیاث بود.
چه عجب عمو بلاخره بعد از چند روز دیدن بابا اومده.
در سالن و باز کردم و منتظر ایستادم تا بیان.
با دیدن عمو سلامی کردم که زیر لب جوابم رو داد.
_بابات کجاست؟ 3 9

romangram.com | @romangram_com