#احساس_اشتباهی_پارت_242
_بدون صبحانه نمی ذارم که بری، پس مثل یک دختر خوب برو آشپزخونه.
می دونستم که حرف فقط حرف خودشه.
روی صندلی نشستم مامان خیلی سریع میز صبحانه رو چید.
شروع به خوردن کردم صبحانه ام تموم شد
_حالا اجازه رخصت میدی؟
مامان خندید گفت:
_از دست تو دختر
گونه ی مامان بوسیدم
1 42_
از اپارتمان بیرون اومدم.
سوار آسانسور شدم و تند حیاط ساختمون رد کردم.
سر خیابون ماشین گرفتم و مستقیم به بیمارستان رفتم.
خواستم وارد بیمارستان بشم که نگهبان گفت:
_کجا؟ 3 7
_ببخشید همراه آقای بختیاری هستم.
نگهبان سکوت کرد وارد بیمارستان شدم.
به سمت اتاق بابا رفتم با دیدن غیاث که روی صندلی انتظار تشسته بود به
سمتش رفتم.
با دیدنم از جاش بلند شد.
نگاهی بهش انداختم.
چشماش قرمز بود مثل کسی که شب بدی رو پشت سر گذاشته باشه.
_سلام
_سلام، چه زود اومدی؟
_بابا خوبه؟
دستی لای موهای بهم ریخته اش کشید گفت:
romangram.com | @romangram_com