#احساس_اشتباهی_پارت_241
بازومو گرفت فشاری داد:
_دیونه خونه خالی کجا بود دوست دخترمم هست میشه انقد پیش خودت
خیال بافی نکنی؟ 3 5
قیافه متفکرانه ای به خودم گرفتم.
_حالا فکرامو می کنم بهت خبر میدم.
نیش خندی زد
_خدا جون میبینی مردمو چه زود پرو شدن.
ابرویی براش بالا انداختم
_همینی که هست می خوای بخواه نمی خوای نخواه.
بعد از خداحافظی با بقیه به آپارتمان خودمون برگشتیم.
رو تختم دراز کشیدم و چشم به تاریکی اتاق دوختم.
کاش می دونستم که این بلا رو کی سرم آورد و چرا زندگیم اینطوری شد.
چشم هامو بستم و کم کم به خواب رفتم.
صبح با زنگ آلارامگوشیم بیدار شدم.
نگاهی به ساعت انداختم هفت صبح رو نشون می داد.
سریع از جام بلند شدم.
از اتاق بیرون اومدم.
همه جا توی سکوت مطلق فرو رفته بود.
آبی به دست و صورتم زدم.
به اتاق برگشتم و لباسمو پوشیدم کیف و بقیه وسایلامو جمع کردم.
از اتاق بیرون اومدم که مامان از سرویس بهداشتی بیرون اومد. 3 6
_داری میری؟
_آره مامان جون باید برم بیمارستان تازه دیر هم شده.
_صبر کن یه چیزی بخور ضعف میکنی
_ مامان دیر میشه.
romangram.com | @romangram_com