#احساس_اشتباهی_پارت_240
هیوا لبخندی زد
جیغی از خوشحالی زدم و کل کشیدم
پرهام گوشاشو گرفت
_ ناقصم کردی دختر
هلنا ظرف شیرینی رو برداشت و یه دور به همه تعارف کرد..
بابا لبخندی زد و گفت:مبارکه و خوشبخت بشین
نگاهی به من انداخت :فقط گل دختر خودم میمونه
پرهام خندید و گفت :دایی ساینا رو باید ترشی بندازیم.!!
حرفی نزدم اما غم نشست تو دلم بابا که نمیدونست سر دخترش چی 3 4
اومده!!
عزیز جون گفت :انشاا...نوبت ساینا هم میشه ..
لبخندی زدم تا به صحبتاشون خاتمه بدم
بابا بحثو کشید به تاریخ و شیربها و مهریه
مهریه رو تعیین کردن و قرار شد یه عقد کوچیک بگیرن و مراسم عروسی
توی تالار باشه
تا اخرشب خونه عمو موندیم و از هر دری صحبت کردیم
اما دل توی دلم نبود دلم میخواست هر چی زودتر بریم خونه
و یه دل سیر گریه کنم
اما خومو نگه داشتم و تظاهر به خوشحالی کردم و لبخند زدم
بابا بلند شد و گف:دیگه دیر وقته بهتره رفع زحمت کنیم و بریم
1 41 _
از جام بلند شدم و عازم رفتن بودم که پرهام گفت:
_بهت زنگ می زنم یه شب دعوتت می کنم بیای تا دوست دختر جدیدمو
ببینی.
_ِا وا خدا مرگم، خونه خالی؟ نه نه من عمرا بیام.
romangram.com | @romangram_com