#احساس_اشتباهی_پارت_238

گفت : _ چطوری ؟؟؟
کم پیدایی ؟؟؟
_ کم پیدایی کلاس داره ...!
و پام و روی پام انداختم ،
خندید ؛ 3 1
آروم گفت : _ وسایل خونه ام رو خریدم و چیدم .
_ اه واقعا ؟ کی شیرینیشو میدی ؟؟؟؟
_ تازه یه دوست دختر نانازم پیدا کردم .
ابرویی بالا انداختم
_ ایول پیش رفت کردی ؛
واجب شد یه روز بیام خونه ات .
_ حالا دعوتت میکنم .
با صدای بابا هردو سکوت کردیم .
بابا شروع به صحبت کرد .
گفت : _ ما فامیل هستیم و از همه چیز هم خبر داریم .
به نظرم سامان و هیوا جان برن صحبت کنن .
بعد ببینیم خدا چی میخواد ؟!
عزیز سری تکون داد گفت : _ ان شا الله خیره .
سامان و هیوا برای صحبت رفتن .
هلنا اومد و روی دسته ی مبلم نشست گفت : _ چه خوشکل شدی ..!
ابرویی بالا دادم و تابی به گردنم دادم .
گفتم : _ بودم گلم .
چشم بصیرت میخواد ..... ! 3 2
زد تو سرم _ گمشو ازت تعریف کردم چه شاخ شده برای من .
_ وای هلنا ...

romangram.com | @romangram_com