#احساس_اشتباهی_پارت_237
بابا با دیدنم گفت : _ ما شا الله یه دختر دارم دسته ی گل .
خندیدم و گفتم : _ شاه دوماد کجاست ؟؟؟
سامان کت و شلواری از اتاق بیرون زد .
سوتی زدم _ به به چیکار کردی ؟؟؟!
چرخی زد ؛
ژستی گرفت گفت : _ می پسنده ؟؟
پشت چشمی نازک کردم _ پس چی ؟؟؟ پسری داریم ماه نداره .
مامان خندید _ اون و برای دختر میخونن ....!
_ اه مامان حالا سوتی نگیر دیگه .
بابا گفت _ بریم که عمتینام اومدن .
باهم از آپارتمان بیرون اومدیم .
بابا زنگ اپارتمان عمویینا رو زد . 3 0
هیراد درو باز کرد _ بفرمایین .
با هیراد احوال پرسی کردیم .
وارد سالن شدیم .
همه جمع بودن
پرهام با دیدنم دستی برام تکون داد .
رهام و هلنا کنار هم نشسته بودن .
با دیدن ما همه از جاشون بلند شدن .
هیوا اومد جلو و سلامی زیر لب گفت .
1 39_
چشمکی زدم براش که صورتش گل انداخت .
سامان گل رو گرفت سمتش و هیوا گلهارو از دستش گرفت .
عمو اومد جلو و با بقیه احوال پرسی کردیم .
روی مبل کنار پرهام نشیتم که
romangram.com | @romangram_com