#احساس_اشتباهی_پارت_234
_ امشب باید بیای .
یه خواهر که بیشتر ندارن ؟!
_ اما بابا بیمارستانه ...
با صدای بابا نگاهی بهش انداختم .
_ آقای نستو سانیا رو ببرین خونه ،
از دیشب اینجاست . دلم نمیخواد دخترم مریض بشه .
_ اما بابا ...
_ اما نداره ، باید بری .
مامان از خدا خواسته گفت : _ آره عزیزم .
_ نگران نباش عمه گلنازت میاد پیشم .
_ نمیخواد عمو من خودم کنارتون میمونم .
درسته اتاق خصوصیه اما یه مرد کنارتون باشه بهتره ....!
نگاهی به غیاث انداختم .
از اینکه غیاث بمونه خیالم راحت شد و کمی نرم شدم .
_ وقت ملاقات تموم شد . 2 6
بابارو بوسیدم و همراه مانانینا از بیمارستان خارج شدیم .
سوار ماشین بابا شدم و به سمت خونه خودمون رفتیم .
خسته وارد اتاق شدم و با دلتنگی نگاهی به اتاق انداختم و
روی تخت ولو شدم ......
1 37_
از خستگی زیاد خوابم برد .
با نوازش دستی چشم هام و باز کردم .
با دیدن مامان لبخندی زدم
_ پاشو عزیزم نمیخوای آماده بشی ؟
خمیازه ای کشیدم
romangram.com | @romangram_com