#احساس_اشتباهی_پارت_233

رفتم سمت مامان و محکم بغلش کردم .
چقدر دلتنگش بودم ...!
چقدر عطر تنشو دوست دارم .....!
مامان بابا حال بابارو پرسیدن و بابا مشغول صحبت شد .
صدای در اتاق اومد . 2 4
چرخیدم که نگاهم به غیاث افتاد .
تیشرت سفید یقه هفت با کت تک مشکی پوشیده بود ،
و با دست گل بزرگی وارد اتاق شد ...
1 36_
اومد سمت بابا و پیشونی بابارو بوسید .
گل رو گرفت طرفم .
نگاهی به گل های زیبای توی دستش انداختم .
گل و از دستش گرفتم .
رفت سمت مامان بابا و خیلی مودبانه احوال پرسی کرد .
برام جای تعجب داشت .
چرا عمو نیومده ؟؟؟
کنار مامان رفتم
_ راستی مامان بابا یه چیزایی میگفت ...!
مامان لبخندی زد گفت : _ چند شب پیش برای هیوا خواستگار اومده بود .
سامان وقتی فهمید کلی ناراحتی کرد .
بابات گفت _ تو چرا ناراحتی ؟؟
اونم نه گذاشت ، نه برداشت گفت _ من هیوارو میخوام .
ما هم از خدا خواسته به عموتینا زنگ زدیم و قرار شد شب بریم برای 2 5
خواستگاری .
_ خیلی خوشحالم مامان ....!

romangram.com | @romangram_com