#احساس_اشتباهی_پارت_232

_ من میرم ، بعد از ظهر میام دیدن عمو دوباره .
_ باشه ممنون که دیشب بودی .
_ کار خاصی نکردم ، فعلا .
و پشت کرد بهم رفت سمت در خروجی سالن .
عمه کمی موند و رفت .
کنار تخت بابا نشستم .
_ چرا نرفتی خونه ؟؟؟
_ میرم .
دستی روی سرم کشید گفت : _ شب برو خونه اینجا ! نیازی
نیست بمونی .
_ نه شما رو تنها بزارم ؟؟
_ احتیاجی به تو نیست دخترم اینجا بمونی اذیت میشی . 2 3
_ اتاق که خصوصیه بابایی ؟!
_ میدونم اما حرفم و گوش کن .
_ حالا کو تا شب .
راستی بابام زنگ زده بود .
بابا با صدای بلند خندید گفت : _ خودتم این وسط گیر کردی ،
خندیدم _ بده مگه آدم دوتا پدر داشته باشه ؟؟؟؟
حرفی نزدو به رو به روش خیره شد .
ساعت 3بود که در اتاق و زدن .
رفتم سمت در اتاق که در باز شد و بابا و مامان با هم وارد اتاق شدن ،
رفتم جلو و خودمو بغل بابا انداختم .
_ سلام بابایی جونم .
بابا پیشونیم و بوسید _ چطوری عزیز دل بابا ؟؟
_ خوبم .

romangram.com | @romangram_com