#احساس_اشتباهی_پارت_231
لبخندی زدم از اتاق بیرون اومدم. 2 1
_ سلام بابایی .
_ سلام گل دختر بابا ، کجایی تلفنتو جواب نمیدی ؟؟؟
_ ببخشید بیمارستانم .
صدای بابا نگران شد _ اونجا برای چی ؟؟؟
_ حال بابا کمی نا خوشه آوردیمش بیمارستان .
_ مرد بیچاره ، باشه بابا چان . بعد از ظهر با مادرت میایم ملاقات ....!
_ شما خوبین بابایی ، مامان ، سامان ، ساسان ...!
_ همه خوبیم می خواستم بهت بگم برای سامان میخوایم برین
خواستگاری ..!
ا
با هیجان گفتم _ واقعا ...!
خواستگاری کی ؟؟؟
_ هیوا ، دختر عموت دیگه .
لبخندی زدم .
پس سامان و هیوام بهم میرسیدن .
_ خیلی خوشحال شدم بابا .
_ میایم دخترم مراقب خودت باش .
_ چشم بابایی شمام ، میبوسمتون ....! 2 2
1 35_
از اینکه قرار بود دو نفر دیگه هم و دوست دارن بهم برسن
خوشحال شدم .
سمت اتاق بابا رفتم .
غیاث کنار در اتاق بابا ایستاده بود .
بهش نزدیک شدم
romangram.com | @romangram_com