#احساس_اشتباهی_پارت_230

شونه ای بالا انداختم .
آروم لب زدم .
_ همیشه حلال مشکلات نیست ...!
عمه بهمون رسید با حول گفت : _ خان داداشم کجاست ؟؟؟
حالش چطوره ؟؟؟
1 34_
_ نمیدونم ...
یهو آیناز با ذوق گفت : _ وای غیاث تو ام اینجایی !؟ 2 0
و دستشو دور بازوی غیاث حلقه کرد ،
ابرویی بالا انداختم .
رو به عمه کردم _ خواب بود ، شاید الان بیدار شده باشن .
و به سمت اتاق بابا رفتم .
درو آروم باز کردم .
صبح پرستار اومده بود و چکش کرده بود .
با صدای در بابا سرشو چرخید .
با دیدنم لبخند کم جونی زد .
وارد اتاق شدم .
عمه هم پشت سرم وارد اتاق شد .
_ الهی فدات بشم چی شد آخه تورو ....!
و خم شد صورت بابارو بوسید .
رفتم جلو دست بابارو گرفتم _ خوبی بابایی ؟؟؟
چشم هاشو بازو بسته کرد .
با صدای زنگ گوشیم از بابا فاصله گرفتم .
نگاهی به شماره انداختم ،
شماره ی بابا بود .

romangram.com | @romangram_com