#احساس_اشتباهی_پارت_229
_ باشه الان میایم .
و گوشی رو قطع کرد .
پوف کلافه ای کشیدم و گوشی رو تو کیفم گذاشتم ...
غیاث با دو لیوان یه بار مصرف اومد سمتم
_بیا نسکافه گرفتم ...!
لیوان و از دستش گرفتم .
_ رفتی پیش دکترش ؟؟؟
_ آره گفت :_ فعلا باید بمونه ...!
_ آخه چرا ؟!
_ حالش خوب نیست .
روی صندلی نشستم و کمی از نسکافه ام رو مزه کردم .
غیاث کنارم نشست .
نگاهی بهش انداختم .
موهاش ژولیده روی پیشونیش ریخته بود ...!
سرش و بلند کرد و نگاهی بهم انداخت . 1 9
ابرویی بالا داد _ چیزی شده ؟؟
سری تکون دادم _ نه ..!
شما بهتره برین به کارتون برسین ..!
_ فعلا هستم عمو برام خیلی عزیزه ...!
_ به عمه زنگ زدم گفت میاد .
_ خوبه ...!
چند دقیقه بعد عمه همراه آیناز اومدن .
از جام بلند شدم
_ مگه بدون تایم ملاقاتم میتونن بیان ؟؟؟
غیاث خنده ای کرد گفت : _ پول داشته باشی همه کاری میتونی.....!
romangram.com | @romangram_com