#احساس_اشتباهی_پارت_228
پشت در اتاق بابا ایستادم و نگاهی داخل اتاق انداختم .
فقط یه سرم به دست بابا وصل بود ..... !
به نظر خواب می اومد .....!
دستی نشست روی شونه ام . 1 7
چرخیدم که تو فاصله ی کمی رو به روی غیاث قرار گرفتم .
سرم و کمی بلند کردم .
نگاهمون لحظه ای بهم گروه خورد .
کلافه ازم فاصله گرفت
گفت : _ میرم ببینم اجازه میدن عمو رو ببریم یا نه ؟؟؟
متجب باشه ای گفتم و گوشیم و از توی کیفم در آوردم .
چندین تماس از عمه داشتم و یکی مامان اینا .
شماره ی عمه رو گرفتم .....
1 33_
بعد از دوتا بوق صدای نگران عمه پیچید توی گوشی
_ الو ساینا کجایین شما ؟؟؟
_ سلام عمه ...!
_ سلام عزیزم ...!
شیانا کجاست ؟؟ حالش خوبه ؟؟؟؟
لبم و به دندون گرفتم _ نه عمه ...!
_ چی نه عمه ؟؟؟
_ ما بیمارستانیم ، دیشب حال بابا بد شد .
_ الان داری میگی ؟؟؟ 1 8
_ ببخشید نشد بگم ..!
_ کدوم بیمارستان ؟؟
_ بیمارستان ... .
romangram.com | @romangram_com