#احساس_اشتباهی_پارت_227
انگار این وسط یه چیزی سر جای خودش نبود ....
چی ؟؟؟؟ نمیدونستم ؟!
1 32_
سرم و به دیوار تکیه دادم .
نگران بابا بودم ...!
تمام درد های خودمو فراموش کردم .
اگه بابا چیزیش بشه چی ؟؟؟؟
وای خدا نکنه ......!
کم کم چشم هام بسته شد .
با احساس دستی لای انگشتام چشم هام و باز کردم ،
نگاهم به اولین چیزی که افتاد سرامیک های سفید بود ...! 1 6
نگاهم چرخیدو روی یه جفت پای مردونه ،
کم کم نگاهم بالا اومد و دست گرم مردونه ی که لای انگشتام بود .
یادم اومد بیمارستانم ....!
تند روی صندلی نیم خیز شدم که صدای غیاث از فاصله ی کمی شنیدم .
_ بیدار شدی ؟؟؟؟
دستی به شالم کشیدم و ازش فاصله گرفتم .
_ چرا بیدارم نکردی ؟؟؟؟؟؟
دستی به لباسش کشید گفت : _ خوابت انقدر سنگین هست که ببرمتم
بیدار نمیشی ....!
》 لعنتی راست میگفت ...! 《
_ حال بابا چطوره ؟؟؟؟؟
_ فعلا که خبری نیست ....!
از جام بلند شدم .
کمی گردن و کمرم درد میکرد .
romangram.com | @romangram_com