#احساس_اشتباهی_پارت_226
با کمک غیاث روی صندلی نشستم .
با صدای لرزونی گفتم : _ بابا چرا نمیره خارج ؟؟؟
_ عمو خودش نمی خواد ادامه بده .....!
انقدر گفت : _ نه... ! نه ، که بیماری پیشرفت کرد و جای درمان دیگه
نموند .
_ مگه چند وقته بابا اینجوری شده ؟؟؟؟
_ بیشتر از ۶ماه میشه .
_ چرا نمیخواد درمان رو ادامه بده ؟؟؟
غیاث شونه ای بالا انداخت و به صندلی تکیه داد .
نگاهی به سرتا پام انداخت .
_ جایی بودی؟؟؟
_ خونه عمه ام بودیم .
راستی تو زنو شوهری به اسم کاتیا و آرشاوین میشناسی ؟؟؟
ابروهاشو توهم کشید و گفت : _ یکی دوبار اسم کاتیارو از دهن بابا وقتی
داشت با پدرت
صحبت میکرد شنیدم . چطور ؟
_ هیچی همینطوری ...!
_ به راننده بگو ببردت خونه من همینجا هستم . 1 5
_ نه اصلا ...! من خودم باید پیش بابا بمونم .
مرسی خودت برو خونه ...!
کمی روی صندلی جا به جاشد و سرش رو روی شونه ام گذاشت گفت : _
من جام خوبه .
متعجب برگشتم و نگاهی بهش انداختم .
کمی سرش رو بلند کرد و خمار نگاهی بهم انداخت و چشم هاشو بست ....!
نگاهم رو به دیوار روبه روم دوختم ،
romangram.com | @romangram_com