#احساس_اشتباهی_پارت_225

_ کجا ؟؟
ببرش به بیمارستان ...... منم خودمو میرسونم .
آدرس و به راننده دادم .
بعد از چند دقیقه ماشین کنار بیمارستان ایستاد .
راننده میاده شد و رفت سمت اورژانس .
بعد از چند دقیقه با دو پرستارو برانکارد برگشت .
اسم دکترشو گفتم .
بابا رو بخش ویژه بردن . 1 3
با استرس شروع به رژه رفتن کردم .
از تو سالن نگاهم به غیاث افتاد که با عجله داشت می اومد ....!
نفس زنان کنارم ایستاد گفت : _ حال عمو چطوره ؟؟
چرا یهو اینطور شد ؟!
سری تکون دادم _ نمیدونم ... نمیدونم ....!
1 31 _
باهم رفتیم سمت اتاقش .
مرد میانسالی از اتاق بیرون اومد .
با دیدن غیاث گفت : _ آقای شایسته بهتون گفته بودم .
این مرد خیلی زنده نیست و ناراحتی و استرس براش سمه ...!
_ آقای دکتر حال پدرم چطوره ؟؟؟
دکتر نگاهی بهم انداخت و سری تکون داد ...
دست و پام شل شد ...!
و احساس کردم بیمارستان دور سرم میچرخه .....
دستی بازوموگرفت .
سربلند کردم نگاهم به نگاه غیاث افتاد .
دکتر رفت ...! 1 4

romangram.com | @romangram_com