#احساس_اشتباهی_پارت_224

1 30_
_ بریم دخترم ...!
صدای محکم آرشاوین باعث شد لحظه ای بایستیم .
_ ما ایران نیومدیم که یاد خاطرات گذشته رو دوباره زنده کنیم .
پس هرچیز که مربوط به گذشته اس توی هنون گذشته میمونه .
بابا سری تکون داد .
نگاه آخرمو به کاتیا انداختم .
نگاهش به نگاهم افتاد ،
لبخندی زدم و رو ازش گرفتم .
حس بدی به این زن زیبا نداشتم .
عمه اومد سمتمون گفت : _ شیانا گفتم نیا ....!
بابا نگاه خیره ای به عمه انداخت گفت : _ تجدید خاطرات گذشته کردم ،
تو میدونی خیلی زنده نیستم .
و عمه رو شوک زده گذاشت .
آهی کشیدم و سوار ماشین شدیم . 1 2
هنوز به خونه نرسیده بودیم که احساس کردم سر بابا کج شد و روی شونه
ام افتاد .
ترسیدم _ بابا خوبی ؟؟؟؟؟
اما نفس های کوتاه بابا چیز دیگه ای میگفت ....!
رو کردم به راننده _ آقا برو بیمارستان ،
بابا حالش خوب نیست .
باید به غیاث زنگ می زدم .
حتما میدونست کدوم بیمارستان باید بریم .
شماره ی غیاث و گرفتم بعد از چند بوق صداش پیچید توی گوشی .
_ غیاث حال بابام بد شد ....!

romangram.com | @romangram_com