#احساس_اشتباهی_پارت_223

بعد از این همه سال اومدم ایران ، اما همه اش خاطرات بد زندگیم جلوی
چشم هامه .
خیلی دلم میخواست خودم با چشم های خودم ، مرگ نفرت انگیز تیمسارو
میدیدم . 1 0
_ اگه بدونی نمرده ج
چی ؟؟
حس کردم لحظه ی رنگش پرید .
با صدایی که کمی لرزش داشت گفت : _ داری دروغ میگی ؟؟؟؟
بابا سری تکون داد گفت : _ خیلی چیز ها هست که تو نمیدونی ...!
صدای بم و مردونه ای گفت : _ به شیانا خان بزرگ .....!
چرخیدم نگاهم به مردی هم سن های بابا افتاد .
اما چهره ی پر از غم بابا کجا ؟؟
چهره ی پر از زندگی مرد کجا ؟؟
با دیدن من لحظه ای خیره نگاهم کرد گفت : _ معرفی نمیکنی ؟؟؟؟
_ سلام آرشاوین ،
میبینم هیچ تغییری نکردی و مثل آخرین روزی که از ایران رفتی ....!
_ اما تو خیلی عوض شدی ،
نگفتی این دختر کیه ؟؟
بابا دستشو گذاشت پشتم _ دخترم ساینا ....!
ابروی مرد از تعجب بالا رفت با تمسخر گفت : _ تا جایی که یادمه بچه دار
نمی شدی ،
چطور دختر دار شدی ؟؟؟ 1 1
بابا مثل کسی که هول کرده باشه گفت : _ اینجا اومدم تا خیلی چیز هارو
بگم ،
اما میبینم نگفتنش بهتره .....!

romangram.com | @romangram_com