#احساس_اشتباهی_پارت_222

عمه کنار در ورودی ایستاده بود .
به نظر نگران می اومد .
با دیدن ما لبخند پر استرسی زد
گفت : _ خوش اومدین ....!
اما بابا بی توجه گفت : _ اومده ؟؟؟
عمه چشم هاشو بازو بسته کرد .
باهم وارد سالن شدیم .
آیناز گونه ی بابارو بوسید .
اما نگاه من به زن میانسال اما زیبایی بود ،
که شبیه عکس زن جوونی بود که تو اتاق بابا بود . 0 9
جو خیلی بدی بود .
همه سکوت کرده بودن .
دختری تقریبا هم سن های آیناز کنار زن ایستاده بود .
نگاه زن هی بین من و بابا در گردش بود .....
1 29_
قدمی سمت سالن برداشتیم که
گفت : _ گلناز جون نگفته بودی مهمون داری .
خم شدو کیفشو برداشت _ ما دیگه رفع زحمت میکنیم .
عمه هول شد رفت سمتش
_ کاتیا عزیزم من نمیدونستم شیانا هم قراره بیاد .
خواهش میکنم نرو الان شاهین میاد ، ببینه نیستی ناراحت میشه ...!
پدر رفت جلو گفت : _ تو هنوز از من نفرت داری ؟؟؟؟
زن برگشت و نگاه خیره ای به بابا انداخت گفت : _ بیشتر از بیست و چند
سال از اون زمان
گذشته ، اما جای زخم ها و خاطرات اون زمان هنوز هست .

romangram.com | @romangram_com