#احساس_اشتباهی_پارت_221

چقدر زیبا و پر جذبه شده بود .
کت و شلوار مشکی و پیراهن سرمه ای .
کفش های براق ورنی .
با دیدنم لبخندی زد .
رفتم جلو و دستم رو دور بازوش حلقه کردم .
باهم از سالن بیرون اومدیم .
راننده منتظر بود .
با دیدن ماشین بابا و راننده اش لحظه ای غصم گرفت ،
این همه پول و ثروت داشت اما از تموم زندگیش غم میبارید .
دلم برای حیاط کوچیک اما با صفای عزیز تنگ شد .
چقدر محبت و صفا بود ،
اما اینجا ؟؟؟؟
ماشین کنار ساختمون بزرگ و زیبایی نگهداشت .
از ماشین پیاده شدیم .
بابا زنگ زد .
نگاهی به ساعتم انداختم .
ساعت نه رو نشون میداد . 0 8
صدای جیغ جیغ آیناز بلند شد .
_ وای دایی جون .
و دکمه رو زد .
در با صدای تیکی باز شد .
کمی دلشوره گرفتم .
قلبم شروع به تند تند تپیدن کرد .
حلقه ی دستم و دور دست بابا محکم تر کردم .
لحظه ای حس کردم دست بابا میلرزه .

romangram.com | @romangram_com