#احساس_اشتباهی_پارت_220

وارد سالن شدم و با عمه روبوسی کردم .
عمه بلند شد و کیفش رو برداشت گفت : _ من برم ...
_ برو ما فردا شب میاییم ....
عمه نگاه کلافه‌ای به بابا انداخت و رفت ....
کنار بابا نشستم : _ بابایی عمه دوست نداشت بریما ....
بابا خندید گفت : _ دلشم بخواد که من و دختر قشنگم داریم میریم خونه‌ 0 6
ش ...!
خندیدم و سرم رو روی شونه‌ش گذاشتم : _ بابایی ؟
_ جونم ...
_ شما عاشق بودی ؟
اهی کشید لب زد : بودم اما چه سودی داشت فقط زجر کشیدم ؟!
صدای ناراحتشو دوست نداشتم .
دیگه حرفی نزدم .
_ لباس خوب داری برای فردا شب ؟؟؟؟
_ بله دارم ...!
دستی به موهام کشید _ خیلی خوبه ...
تمام شب ذهنم درگیر بابا بود .
از اینکه عاشق زنی به اسم کاتیا بود ،
خیلی دلم میخواست زودتر ببینمش .
عصر حموم رفتم .
کت کوتاه لیموییم را با شلوار برمودای سفید پوشیدم .
آرایش ملایمی کردم و موهام و باز و بسته بالای سرم جمع کردم .
از پله ها پایین رفتم .......
1 28_ 0 7
با دیدن بابا لحظه ای ایستادم .

romangram.com | @romangram_com