#احساس_اشتباهی_پارت_219
این روزا حالش اصلا خوب نبود و حس میکردم خیلی داره
سختی میکشه .
همین که پامو تو سالن گذاشتم ،
صدای ضعیف بابا به گوشم خورد .
_ گلناز من فردا شب میام .
صدای عمه رو شنیدم .
_ شیانا میگم فردا شب کاتیا و بچه هاش خونمونه .
صدای پدر لرزید .........
1 27_
_منم برای دیدن همون میام ...!
به دیوار تکیه دادم.
عمه اینجا بود .
بابا ناراحت بود ..! 0 5
کاتیا کیه؟
_عمه کلافه گفت : اخه برادر من ، عزیز من چرا قبول نمیکنی کاتیا مال تو
نیست ....!
_ اره مال من نیست اما می تونم ببینمش . چندسال ندیدمش ...!
عمه صداش بغض دار شد گفت : _ باشه اما اومدی میگم من اطلاع
نداشتم ...!
_ باشه تو نگران نباش من و ساینا فردا شب میاییم .
_ وای اونو برای چی میاری ؟؟؟؟
_ ساینا دخترمه کاتیا باید ببیندش ..!
دیگه ایستادن رو جایز ندوستم و صدامو صاف کردم :
_ بابایی جونم هستی ؟! من اومدم .....!
_ سلام دختر بابا ....
romangram.com | @romangram_com