#احساس_اشتباهی_پارت_218
چرا این کارارو میکنی به خودم بگو ،
بغلت میکنم .... 0 3
و دستش و نرم کشید روی کمرم .
مور مورم شد .
با صدای لرزونی گفتم : _ خیالات برت نداره آقا اومدم بیدارت کنم ،
حالام ولم کن ....!
خنده ی ریزی زیر گوشم کرد که نفس های گرمش خورد به گردنم .
شونه ام رو دادم بالا تا نفسش به گردنم نخوره .
_ ولم کن حالت خوش نیستا ...
فشاری به پهلوم آورد و ولم کرد که از روش بلند شدم .
نگاهی توی سالن انداختم .
خداروشکر کسی نبود .
موهامو پشت گوشم زدم گفتم : _ صبحانه امادست .
و رفتم سمت آشپزخونه ، پشت میز نشستم .
چند دقیقه بعد غیاث هم اومد .
نوک موهاش کمی نم داشت .
هر دو توی سکوت صبحانمون رو خوردیم .
غیاث رفت خونشون تا آماده بشه .
صبحانه بابا رو برداشتم و سمت اتاقش رفتم ،
حالش کمی بهتر شده بود . 0 4
__________________________
اخر هفته بود و تازه از داروخونه برگشته بودم .
کفشام و پشت در سالن در آوردم و تو جا کفشی گذاشنم .
صندلامو پام کردم .
به خاطر بابا آروم در سالن و باز کردم .
romangram.com | @romangram_com