#احساس_اشتباهی_پارت_217
آروم در اتاقو بستم .
آتیه جون داشت صبحانه آماده میکرد .
با دیدنم لبخندی زد
گفت : _ مادر به آقا سر زدی ؟
_ بله ...
خواب بودن .
_ دلم برای آقا میسوزه خیلی تنهان .
آهی کشیدم و روی صندلی نشستم .
_ شما بابا و زندگی گذشته اش رو خوب میشناسین ؟! 0 2
_ از وقتی من آقارو دیدم تنها بودن ....!
برو مادر غیاث و بیدار کن بیاد یه چیزی بخوره .
از جام بلند شدم و سمت سالن رفتم .
بالای سر غیاث ایستادم ،
کی فکرش و میکرد این آقای هوس باز پسر دوست پدرم باشه ؟؟؟
سری تکون دادم و خم شدم روی صورتش نفسم و آروم فوت کردم توی
صورتش
اما عکس العملی نشون نداد .
دستم و آروم بردم سمت صورتش و خط فرضی روی گونه اش کشیدم ،
که یهو مچ دستمو گرفت کشیدم .
چون حرکتش یهویی بود ، پرت شدم روی سینه ش ..........
1 26_
موهای بلندم پخش شد روی صورتش .
دستم و روی سینه اش گذاشتم .
و خواستم بلند شم که زیر گوشم لب زد : _ اگه انقدر دلت میخواد همش
بغل من باشی ،
romangram.com | @romangram_com