#احساس_اشتباهی_پارت_216

سینی رو روی میز گذاشتم
_ مهم نیست .
روی مبل نشستم و چایم رو برداشتم .
کنترل تیوی رو برداشتم و روشنش کردم .
غیاث کنارم نشست .
نیم نگاهی بهش انداختم ، چایش رو برداشت .
هردو خیره ی آهنگی که از pmcپخش میشد ، چشم دوختیم .
اما بعض لعنتی ام هی بالا و پایین میشد .
غیاث گفت : _ برو بخواب من مراقب عمو هستم .
از خدا خواسته از جام بلند شدم .
شب به خیری زیر لب گفتم و سمت پله های طبقه ی بالا رفتم .
وارد اتاقم شدم ، درو بستم و روی زمین سر خوردم .
سرم و روی زانوهام گزاشتم و بغضم شکست .
کلمه ی هرزه توی سرم اکو می شد ......
1 25_
صبح با درد و سوزش چشم هام و باز کردم . 0 1
از گریه ی دیشب چشم هام کمی متورم شده بودن .
هنوز برای سرکار رفتن زود بود .
آبی به دست و صورتم زدم و پایین رفتم .
غیاث روی کاناپه خودشو جمع کرده بود .
خم شدم و نگاهی به چهره ی غرق خوابش انداختم .
تکونی خورد .
تند ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت اتاق بابا .
آروم در اتاقشو باز کردم .
به نظر می اومد خواب باشه .

romangram.com | @romangram_com