#احساس_اشتباهی_پارت_215
همراه غیاث از اتاق بیرون اومدیم .
خوابم پریده بود .
شالم و در آوردم و موهای بلندم رو که با کلیپس جمع کرده بودم .....
1 24_
باز کردم و دستی لای موهام بردم . 9 9
سر بلند کردم که نگاهم به نگاه خیره ی غیاث افتاد .
متعجب نگاهش کردم .
نگاهش و ازم گرفت گفت : _ تو خوابت میاد ؟؟؟
_ نه چطور ؟؟؟
_ پس دوتا چایی بیار فیلم ببینیم .
_ دیگه چی ؟؟ خودت بیار !
_ اگه خواهش کنم چی ؟؟؟
نگاهش کردم نتونستم بگم نه ،
پشت بهش سمت آشپزخونه رفتم ،
سماور روشن بود .
دوتا چایی ریختم و به سالن برگشتم .
غیاث داشت با تلفنش صحبت میکرد
_ بهت گفتم : _ اون توله ماله من نیست ،
من مجبورت نکردم با من بخوابی ، خودت دلت میخواست .
خفه شو ....! هرزه .
شوکه سینی به دست پشت سرش موندم .
بغضی نشست توی گلوم .
اگر روزی بخوام ازدواج کنم اون بفهمه باکره نیستم ، 0 0
به منم میگه هرزه ؟!
غیاث چرخید با دیدنم لحظه ای یکه خورد گفت : _ از کی اینجایی ؟؟؟
romangram.com | @romangram_com