#احساس_اشتباهی_پارت_214
دیگه ؟؟
غیاث گفت : _ آره آتیه خانم برو .....
همراه غیاث سمت اتاق بابا رفتیم .
آروم در اتاقو باز کردم .
بابا آروم دراز کشیده بود .
رفتم سمتش ، رو پیشونیش کمی عرق نشسته بود .....
غیاث کیف مشکی از تو کمد برداشت و اومد سمت تخت .
دستگاه فشار رو در آورد و دست بابا رو گرفت .
بابا چشم هاشو باز کرد .
با دیدن ما لبخندی زد و
گفت : _ نخوابیدی بابا ؟؟
_ نه . 9 8
لبخندی کم جونی زد و رو به غیاث کرد ،
_ چطوری جوون ؟؟؟؟
غیاث فشار بابا رو گرفت و
گفت : _ چرا مراقب خودت نیستی عمو ...؟!
بابا لبخندش جمع شدو حسرت نشست توی نگاهش ،
آهی کشید ...!
ناراحت شدم .
چیزی بابارو اذیت میکرد ، چی ؟؟؟؟
اما نمیدونستم .
غیاث داروهای بابارو نگاه کرد گفت : _ قرصاتونم که نخوردین ؟؟؟
آخه من چی بگم به شما ؟؟
و قرص های بابارو داد .
پتورو مرتب کردم .
romangram.com | @romangram_com